محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4826
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عبد الله بن معروف از بنى رياح بن مالك كه در حادثه حضور داشته گويد : بنى - سليم به نزد محمد آمدند و سخنگويشان جابر بن انس رياحى گفت : « اى امير مؤمنان ، ما داييان همسايگان توايم و سلاح و مركب داريم ، به خدا وقتى اسلام آمد ميان بنى سلام بيشتر از همه حجاز اسب بود و به نزد ما چندان اسب مانده كه اگر به نزد هر عربى باشد در صحرا آسوده خاطر باشد ، خندق مزن كه پيمبر خداى خندق خويش را از آن روى زد كه خداى بهتر داند . اما اگر تو خندق بزنى پيادگان نبرد نتوانند كرد و اسب در ميان كوچه ها به كار نيفتد . كسانى كه خندق مقابل آنها زده مىشود در آن نبرد توانند كرد ، اما كسانى كه خندق را براى حفاظتشان زدهاند مانع نبرد كردنشان مىشود . گويد : يكى از بنى شجاع گفت : « پيمبر خداى خندق زد ، از راى وى تبعيت كن ، مگر مىخواهى راى پيمبر خدا را ، صلى الله عليه و سلم ، به سبب راى خويش واگذارى ! » جابر گفت : « به خدا اى پسر شجاع براى تو و يارانت چيزى از مقابلهء آنها گرانتر نيست اما براى من و يارانم چيزى از نبرد با آنها خوشتر نيست . » گويد : محمد گفت : « در خندق زدن از كار پيمبر خدا تبعيت مىكنم صلى الله - عليه و سلم ، هيچكس مرا از آن باز ندارد كه آن را رها نخواهم كرد . » حارث بن اسحاق گويد : وقتى محمد يقين كرد كه عيسى مىآيد خندق را بكند ، خندق پيمبر را ، صلى الله عليه و سلم ، كه در مقابل احزاب كنده بود . محمد بن عطيه وابستهء مطلبيان گويد : وقتى محمد خندق را مىكند سواره سوى آن رفت ، قبايى سفيد به تن داشت با كمربند ، كسان نيز با وى سوار شده بودند ، و چون به محل رسيد فرود آمد و به دست خويش حفارى كرد و خشتى از خندق پيمبر در آورد ، صلى الله عليه و سلم ، و تكبير گفت ، كسان نيز تكبير گفتند و گفتند : « به فيروزى خوشدل باش كه خندق جد تو است رسول خدا ، صلى الله -